
1)روش جزوه ای(مخصوص دانشجویان): در این روش شما در راه پله دانشگاه کمین کرده و مقداری برگه دستتون میگیرید و سوژه مورد نظر رو مد نظر گرفته,در این هنگام برخورد شدیدی با طرف کرده و برگه ها پخش زمین میشود و شادوماد خم میشه برگه ها رو جمع کنه و ی دل نه صد دل زیرچشی عاشق شما میشه
شانس های ازدواج : دکترx, مهندس y, من و....(کمترین احتمال)
2)روش اشرف خانومی: در این روش شما به همراه اشرف خانوم و دوستان دم در نشسته و سبزی پاک میکنید, کلم خورد کرده و سرکه اضافه میکنید,پس از چند روز آنها شما را عروس گلم صدا کرده و صاحب خواستگار میشوید.
شانسهای ازدواج: رضا کچل, اکبر قصاب, علی مکانیک, موری عقرب, بهزاد کلاغ من و....
3)روش پلاستیکی: در این روش شما برای خرید میوه و سبزی به بیرون رفته و کلی پلاستیک در دست خود هنگام برگشت دارید, در این هنگام یهو یکی میگه آبجی بذار کمکت کنم و ی دل نه صد دل از سر تا ته کوچه عاشقتون میشه
شانسهای ازدواج: فردین, بهروز وثوق, داداش کایکو, ملوان زبل, من و...
4)روش جاده ای: در این روش لاستیک ماشین خود را پنچر کرده و کنار جاده ایستاده تا فرد مورد نظر پیداش شه بیاد کمکتون,اگه ازطرف خوشتون نیومد با اخم میگید مرسی شوهرم الان میاد عوض میکنه و یارو میره,اگ از طرف خوشتون اومد ی کلمه میگید:آخه لباستون کثیف میشه.طرف ی دل نه صد دل با این ی کلمه عاشقتون میشه.
شانسهای ازدواج: در این روش شما با چهره های مختلف امکان روبرو شدن دارید اما نترسید, از قبیل:اکبر دماغ, چنگیز سیبیل, وحید گوجه, علی بربری, حسن خوشگله, سعید خیار, مجید کله, ممد گلخار, داود مایتابه, من و....
5)روش شماره ای: در این روش شما در خیابون به پسرها آمار داده و شماره میگیرید,که من این روش رو توصیه نمی کنم
شانسهای ازدواج: مجید کله, محسن پپه, حمید خیارشور, رضا کره, کریم ببعی, مهران ببو, ناصر کلم و من و.....
6)روش کوهی: در این روش شما به کوه رفته و بلند فریاد زده "من شیرینم" کجایی پس؟
شانسهای ازدواج: فرهاد تیشه باز (که جدیدا معتاد شده بهش میگن فرهاد شیشه باز)! خسرو پرویزززززز (که الان آدم شده فامیلیشو گذاشته پرویز اما ما قبلا تو محل خسرو مگس صداش میکردیم), من و...
7)روش اینترنتی: در این روش شما باید به خواستگاری این اشخاص بروید
شانسهای ازدواج: دوست خوبم گوگل گوگولی(بچه گوگوش و بروسلی), استاد خوبم یاهو یابوزاده, من و....
8)روش سوسی(سوسولی): در این روش شما مانتو مشکی, شال صورتی, کفش صورتی, لاک صورتی و...باید استفاده کنید.
شانسهای ازدواج: مانی پنکیک, ساسی چش قشنگ, امیر خط چش, کامی فر مژه, سامی نمکی, پلنگ صورتی, من و...
9)روش شگفت انگیز: در این روش شما از شارژ شگفت انگیز ایرانسل استفاده کرده و در قرعه کشی ایرانسل برنده یک دستگاه پورشه میشوید و صاحب میلیونها خواستگار می شوید !
شانسهای ازدواج:هرکی که فکرشو کنی به جز من!چون تا الان اگه قرار بود زنم بشی تو 8تای قبلی شده بودی نه الان که ماشین داری, لیاقت منو نداری !
رضا : دختر ! دختر ! بالاخره دیدم
بقیه در ادامه مطلب...
1. یه غضنفر میره تهران میبینه همه استین کوتاه پشیدن میگه پس اینا چجوری دماغشونو پاک می کنن
2. غضنفر میخواد به دختره تیکه بندازه میگه در قلب منی هرگز
3. غضنفر میره پارتی فرداش دوستش میگه دیشب خوش گذشت؟ میگه اره خیلی باحال بود من را هم خیلی تحویل گرفتن اسم یه گل هم روم گذاشته بودن هی می گفتن اسگل باید برقصه اسگل باید برقصه
4. غضنفر و دوستش به تاکسی میگن: آقا 3 نفر تا تجریش چقدر می گیری؟ راننده میگه: شما که 2 نفر هستید! غضنفر میگه: مگه خودت نمی خوای بیای؟
5. قاضی: «چرا دستت را در جیب این آقا کردی؟» متهم: «جناب قاضی! خیال کردم جیب خودم است.» قاضی: «پس چرا پولهایش را برداشتی؟» متهم: «یعنی میفرمایید اختیار جیب خودم را هم ندارم!»
6. یه دفعه یه آبادانیه تو بیابون گم میشه ، و داشته از تشنگی میمرده .... خلاصه هی میگفته آب آب آآآآآ آب .... یه دفعه میرسه به یه چشمه دستاشو میزنه تو آب میکشه به موهاش میگه آخیــــــــــش ، وُلک راحت شدم تیپ موهام خراب شده بود داشتم میمردما!
7. سه تا آبادانی داشتن برای هم خالی میبستند. اولی میگه: من مثل حضرت علی هستم. با یه دست در خیبرو از جا میکنم. دومی میگه: این که چیزی نیست. من مثل حضرت عباسم. با یه ضربه شمشیر 100 نفر رو میکشم. سومی چیزی نمیگه و زل می زنه به دریا و ساکت میشینه. دوستاش میگن: کا... چرا چیزی نمیگی؟ میگه: تا حالا دیدی خدا حرف بزنه؟
8. یه روز یه مرده پشت موتور گازی نشسته بوده و هی از یه بنز جلو میزده... راننده بنز عصبانی میشه و میزنه کنار و به موتوری میگه: آقا تو چطور از من جلو میزدی؟ مرده میگه: ببخشید... کش شلوارم به آینه بغل شما گیر کرده بود!
9. غضنفر زنگ می زنه رادیو می گه الو آقا اونجا رادیو است؟ مجری می گه بله بفرمایید. می پرسه آقا الان صدای من داره پخش می شه؟ مجری می گه بله بفرمایید. می پرسه: یعنی الان صدای من توی نونایی هم داره پخش می شه؟ مجری عصبانی می شه میگه آره دیگه حرفتو بزن. غضنفر می گه الو اکبر نون نخر مامانت خریده!
10. غضنفر میره استخر شیرجه میزنه توی چهار متری، میاد بالا و میگه: عجب نفسی داشته کاشی کارش!
11. چوپان دروغ گو می میره می ره جهنم ازش می پرسن تو کی هستی؟ می گه دهقان فداکار!
12. غضنفر می ره خونه بخره آقاهه یه خونه بهش نشون می ده می ده این خونه استخر داره، جکوزی داره... غضنفر می گه: عجب! ما قبلا همین طوری ول می دادیم! حالا دیگه جاشم مشخص کردن؟
13. یه نفر دنبال جای پارک می گشت، هرچی بیشتر می گرده کمتر پیدا می کنه، بالاخره به خدا می گه خدایا! اگر جای پارک پیدا کردم قول می دم نماز بخوانم، قول می دم روزه بگیرم... همین طور داشت قول می داد که یک دفعه یک جای پارک پیدا می کنه، می گه: خدا جان! خیلی ممنون! شما لازم نیست زحمت بکشی، من خودم پیدا کردم.
14. غضنفر با یک سرهنگه سوار هواپیما میشن غضنفر رو به سرهنگه می کنه میگه ببخشید شما گروهبانید؟ سرهنگه میگه نه غضنفر همین سوال رو چند بار می پرسه. آخر سرهنگه خسته میشه میگه بله بابا من گروهبانم غضنفر میگه پس چرا لباس سرهنگارو پوشیدی؟
15. یه روز اصفهانیه تو مسابقات رالی شرکت میکنه وسط راه مسافر سوار می کنه!!!
16. دکتر از دیوانه پرسید: تو رو برای چی به تیمارستان آوردند؟ دیوانه گفت: بدون هیچ دلیلی، فقط به خاطر اینکه من معتقدم جوراب نخی خیلی بهتر از جوراب نایلون هست. دکتر گفت: این که دلیل نشد، منم معتقدم جوراب نخی بهتر از جوراب نایلون هست. دیوانه گفت: چه جالب! راستی شما جوراب نخی رو با سس سفید میخورید یا با سس گوجه فرنگی؟
Peter was eight and a half years old
, and he went to a school near his house
He always went there and came home on foot
, and he usually got back on
time, but last Friday he came home from school late.
His mother was in the
kitchen, and she saw him and said to him,
؟ “Why are you late today, Peter
My teacher was angry and sent me to the headmaster after our lessone
Peter answered
” To the headmaster?” his mother said. “Why did she send you to him
“Because she asked a question in the class”; Peter said. “and none of the
children gave her the answer except me
His mother was angry
.But why did the teacher send you to the headmaster
then? Why didn’t she send all the other stupid children?
she asked Peter
Because her question was, “Who put glue on my chair?” Peter said
سلام امروز یه داستان گذاشتم خیلی قشنگه
اما یه کوچولو طولانیه ...
من که خیلی خوشم اومد
The story tells about a mountain climber,who wanted to climb
the highest mountain.
He began his adventure after many years of preparation, but since he
wanted the glory just for himself, he decided to climb the mountains alone
داستان درباره یک کوهنورداست که می خواست ازبلندترین کوه ها بالابرود.
اوپس ازسال ها آماده سازی، ماجراجویی خودراآغازکردولی ازآنجایی که
افتخارکاررافقط برای خودمی خواست تصمیم گرفت تنهاازکوه بالابرود.
The night fell heavily in the heights of the mountain,
and the mancould not see anything.
All was black.Zero visibility, and the moon and the
stars were covered by the clouds
شب بلندی های کوه راتماما دربرگرفت ومردهیچ چیزرانمی دید.
همه چیزسیاه بود.اصلا دیدنداشت وابرروی ماه وستاره هاراپوشانده بود.
As he was climbing...only a few feet away from the top of the mountain,
he slipped and fell into the air.
falling at a great speed the climber could only see black spots
as he went down, and the terrible sensation of being sucked by gravity
همان طور که از کوه بالا می رفت.چندقدم مانده به قله ی کوه پایش لیز خورد
ودرحالی که به سرعت سقوط می کرد ازکوه پرت شد.
درحال سقوط فقط لکه های سیاهی رادرمقابل چشمانش می دید.
واحساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه ی جاذبه اورادرخودمیگرفت
He kept falling ... and in those moments of great fear,
it came to his mind all the good and bad episodes of his life
همچنان سقوط میکردودرآن لحظات ترس عظیم، همه ی رویدادهای خوب وبدزندگی به یادش آمد.
He was thinking now about how close death was getting,
when all of a sudden he felt the rope tied to pulled his waist and
pulled him very hard. His body was hanging in the air...
only the rope was holding him. And in that moment of stillness
he had no other choice but to scream:"Help me God"
اکنون فکرمیکرد مرگ چقدر به اونزدیک است.
ناگهان احساس کردکه طناب به دور کمرش محکم شد.
بدنش میان آسمان و زمین معلق بودوفقط طناب اورانگه داشته بود.
ودراین لحظه ی سکون برایش چاره ای نماندجزآنکه فریادبکشد"خدایا کمکم کن!"
All of a sudden, a deep voice coming from the sky answered
want do you want me to do?
ناگهان صدای پرطنینی که از آسمان شنیده می شدجواب داد:"ازمن چه می خواهی؟"
"Save me God!"
"Do you really think I can save you?"
"Of course I believe you can."
Then cut the rope tied to your waist"
- ای خدانجاتم بده
- واقعاباورداریکه من می توانم تورانجات بدهم؟
- البته که باوردارم
- اگرباورداری طنابی راکه به کمرت بسته است پاره کن...
There was a moment of silence...and the man decided
to hold on the rope with all his strength
یک لحظه سکوت... ومردتصمیم گرفت باتمام نیرو به طناب بچسبد
The rescue team tells that the next day a climber was
found dead and frozen. His body was hanging from a rope,
his hands holding tight to it, only three feet away from the ground
گروه نجات می گویندکه روزبعدیک کوهنوردیخ زده رامرده پیداکرند.
بدنش از یک طناب آویزان بودوبادست هایش محکم طناب را گرفته بود...
واوفقط یک متراززمین فاصله داشت.
And you?How attached are you to your rope?
Will you let it go?Don't ever doubt one thing from God.
You never should say that He has forgotten or abandoned you.
Don't ever think that He does not take care of you.
Remember that He is always holding you with His right hand
وشما؟چقدربه طنابتان وابسته اید؟ آیا حاضرید آن رارهاکنید؟
درموردخداوندهرگزیک چیزرافراموش نکنید.هرگزنبایدبگویید
که اوشمارافراموش کرده یاتنهاگذاشته است.
هرگز فکرنکنیدکه اومراقب شمانیست.به یادداشته باشید که
اوهمواره شمارابادست راست خودنگه داشته است.
مترجم: پرستو ابراهیمی
پ.ن1:
آسمانی شدن از خاک بریدن میخواست ....بی سبب نیست که فواره فروریختنی است!
پ.ن2:
توقف بیجا مانع تفکر است!!!
پ.ن.3:
همه آمپول هااول خودشان اشک می ریزند بعداشک آدم رادرمی آورند .