X
تبلیغات
رایتل
بزرگترین سایت تفریحی
بزرگترین سایت تفریحی
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 4 فروردین‌ماه سال 1392

 

سلام امروز یه داستان گذاشتم خیلی قشنگه

اما یه کوچولو طولانیه ...

من که خیلی خوشم اومد

 

The story tells about a mountain climber,who wanted to climb

the highest mountain.

He began his adventure after many years of preparation, but since he

 wanted the glory just for himself, he decided to climb the mountains alone

 

 

داستان درباره یک کوهنورداست که می خواست ازبلندترین کوه ها بالابرود.

اوپس ازسال ها آماده سازی، ماجراجویی خودراآغازکردولی ازآنجایی که

افتخارکاررافقط برای خودمی خواست تصمیم گرفت تنهاازکوه بالابرود.

 

The night fell heavily in the heights of the mountain,

 and the mancould not see anything.

 All was black.Zero visibility, and the moon and the

stars were covered by the clouds

 

شب بلندی های کوه راتماما دربرگرفت ومردهیچ چیزرانمی دید.

همه چیزسیاه بود.اصلا دیدنداشت وابرروی ماه وستاره هاراپوشانده بود.

 

As he was climbing...only a few feet away from the top of the mountain,

he slipped and fell into the air.

 falling at a great speed the climber could only see black spots

 as he went down, and the terrible sensation of being sucked by gravity

 

 همان طور که از کوه بالا می رفت.چندقدم مانده به قله ی کوه پایش لیز خورد

ودرحالی که به سرعت سقوط می کرد ازکوه پرت شد.

درحال سقوط فقط لکه های سیاهی رادرمقابل چشمانش می دید.

واحساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه ی جاذبه اورادرخودمیگرفت

 

He kept falling ... and in those moments of great fear,

 it came to his mind all the good and bad episodes of his life

 

همچنان سقوط میکردودرآن لحظات ترس عظیم، همه ی رویدادهای خوب وبدزندگی به یادش آمد.

 

He was thinking now about how close death was getting,

 when all of a sudden he felt the rope tied to pulled his waist and

pulled him very hard. His body was hanging in the air...

only the rope was holding him. And in that moment of stillness

he had no other choice but to scream:"Help me God" 

 

اکنون فکرمیکرد مرگ چقدر به اونزدیک است.

ناگهان احساس کردکه طناب به دور کمرش محکم شد.

بدنش میان آسمان و زمین معلق بودوفقط طناب اورانگه داشته بود.

 ودراین لحظه ی سکون برایش چاره ای نماندجزآنکه فریادبکشد"خدایا کمکم کن!"

 

All of a sudden, a deep voice coming from the sky answered

want do you want me to do?

 

ناگهان صدای پرطنینی که از آسمان شنیده می شدجواب داد:"ازمن چه می خواهی؟"

 

"Save me God!" 

"Do you really think I can save you?" 

"Of course I believe you can." 

Then cut the rope tied to your waist"

 

- ای خدانجاتم بده 

- واقعاباورداریکه من می توانم تورانجات بدهم؟ 

- البته که باوردارم 

- اگرباورداری طنابی راکه به کمرت بسته است پاره کن...

 

There was a moment of silence...and the man decided

 to hold on the rope with all his strength

 

یک لحظه سکوت... ومردتصمیم گرفت باتمام نیرو به طناب بچسبد

 

The rescue team tells that the next day a climber was

 found dead and frozen. His body was hanging from a rope,

 his hands holding tight to it, only three feet away from the ground

 

گروه نجات می گویندکه روزبعدیک کوهنوردیخ زده رامرده پیداکرند.

بدنش از یک طناب آویزان بودوبادست هایش محکم طناب را گرفته بود...

واوفقط یک متراززمین فاصله داشت.

 

And you?How attached are you to your rope?

 Will you let it go?Don't ever doubt one thing from God.

 You never should say that He has forgotten or abandoned you.

 Don't ever think that He does not take care of you.

 Remember that He is always holding you with His right hand

 

وشما؟چقدربه طنابتان وابسته اید؟ آیا حاضرید آن رارهاکنید؟

درموردخداوندهرگزیک چیزرافراموش نکنید.هرگزنبایدبگویید

که اوشمارافراموش کرده یاتنهاگذاشته است.

هرگز فکرنکنیدکه اومراقب شمانیست.به یادداشته باشید که

 اوهمواره شمارابادست راست خودنگه داشته است.

 

 

 

مترجم: پرستو ابراهیمی

 

پ.ن1:

آسمانی شدن از خاک بریدن میخواست ....بی سبب نیست که فواره فروریختنی است!

 

پ.ن2:

توقف بیجا مانع تفکر است!!!

 

پ.ن.3: 

همه آمپول هااول خودشان اشک می ریزند بعداشک آدم رادرمی آورند .

 

 

 




طبقه بندی:
ارسال توسط navid